تبليغاتX
پر شکسته به رنگ پريده می ماند

سفر

بچه که بودم ، بابام همیشه سفر بود ، مامان اینجوری میگف

نمیفهمیدم چرا بابا هیچ وخ از سفر بر نمیگرده .

کم کم حالم داشت از این کلمه سه حرفی بهم میخورد که ...

بابا یه دفه برگشت از سفر ...

پیر شده بود چون زیاد کار کرده بود ... مامان اینجوری میگف

منتظر بودم مث همه اونایی که بر میگردن با دست پر بیاد ... یه عالم سوغاتی .

ولی همه همه چیزایی که همراش بود یه ساک کوچیک بود !

سوغاتیا قرار بود بعد از بابا برسن ... مامان اینجوری میگف

نمیتونستم بخوابم . میترسیدم سوغاتیا برسن و من خواب باشم

تا اینکه یه روز مامان رفت و آوردشون ... چند تا ماشین . یه تفنگ و ... یه هواپیما .

همونایی که همیشه میخواستم .

بابا خیلی دوسم داشت که میدونس من چی میخوام ... مامان اینجوری میگف

یه روز مامان یواشکی به بابا گف : آخه چقد به این بچه بگم برمیگردی . به من و خودت رحم نمیکنی به فکر این بچه باش .

نمیفهمیدم وقتی بابا میره واسه من اسباب بازی میاره چرا به فکرم نیس ؟

به خاطر مامان خیلی مراقب بودم نره ولی دوباره رفت ...

این دفه خیلی طول نکشید که برگشت . یادمه روز اول بود که میخواستم برم مدرسه .

وقتی اومد خودش سوغاتیا رو آورده بود ... یه کیف . یه مدادرنگی و بازم یه ماشین ...

این دفه مامان گریه میکرد و بابا سرش پایین بود.

خوشحال بودن آخه ... مامان اینجوری میگف .

مدرسه که رفتم از همون روزای اول به همه گفتم بابام خیلی میره سفر ... ولی هیچ وخ فک نکرده بودم سفر به کجا ؟

بار اولی که دوستم پرسید بابات کجاها رفته تازه فهمیدم نمیدونم ...

گفتم بابا همه جا رفته ... مامان اینجوری میگف ...

بار آخری که بابا رفت چهار سال بعدش بود . ولی دیگه برنگشت

چند روز بعدش عکس بابا رو دیدم . تو روزنامه . اعدام

ترسیدم به مامان بگم . حتما نمیدونست . ازش پرسیدم چرا بابا مُرد ؟ گف تو راه تصاف کرده .

تازه فهمیدم هرچی مامان میگف دروغ بود ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 20:59  توسط نازی  | 

من برگشتم ...

میخوام بنویسم ولی نمیتونم ... هرچی تو ذهنمه می پره یه دفه ... بعد شک میکنم که اصن میخواستم بنویسم یا خواب دیدم باز ...

میدونی؟

خیلی خوبه که تو اصن مث بقیه نیستی ...

البته خیلیم بد نیست آدم آنُرمال باشه ها ...

اگه نبودی آخه من عاشقت نمی شدم ...

من همیشه دنبال تفاوت بودم و هستم  ... اون چیزایی که بقیه ندارن ...

آره راستی ! من یه حرفی داشتم ...

دوست دارم ...

همین دیگه گفتم ... تموم شد ...

می دونم تو فک نمیکنی کمه ... همه همه دلمُ جا کردم تو این دو کلمه و  گذاشتمش اینجا ...

شاید اگه یکی دیگه بود باید براش کلی توضیح میدادم که بفهمه حرفمُ ... ولی تو ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 14:45  توسط نازی  | 

درد بی عشقی

عشق غم بزرگی ست ...  تاثیر گذارترین تراژدی صحنه زندگی .

شاید نیازی ست در پس این پرده

درمانی برای یک درد کهنه

درد پوچی ... بی عشقی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 21:9  توسط نازی  | 

این شکِ یا حقیقت ؟ !!!

دلم یه حقیقت میخواد ...

حتی اگه به تلخی زهر باشه ...

حتی اگه شنیدن " دیگه دوست ندارم " از تو باشه ...

فقط حقیقت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 0:28  توسط نازی  | 

من خیلی پیرم ... خیلی

ببین حسابش خیلی ساده اس ...

به اندازه یه عمر تنها بودم ...

تو اومدی و دُرُس شدی نقطه عطفم با یه تولد دوباره ...

از یه تولد تا مرگ با من بودی ...

حالا انگار سالهاس که رفتی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:11  توسط نازی  | 

چه تکرار غریبیه ...

همه مث هم عاشق میشن

مث هم لحظه هاشونو تلف میکنن واسه هیچی

و آخرشم مث هم پشیمون میشن ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:46  توسط نازی  | 

اتاق زیر شیروونی

ببین ، دستام خالیه ... دیگه هیچی نمونده .

نه غروری که بخوام حتی تهشُ نگه دارم واسه خودم ...

نه قلبی که ذره ذره شو به هم بچسبونم ...

نه احساسی که بذارمش واسه کس دیگه ...

نه خلوتی هس واسه یواشکی هام ...

نه دلی واسه دوباره لرزیدن ...

نه اشکی واسه گریستن ...

میبینی چه آسون همه چی رو دادم ؟

واسه تو که بهای زندگیمی خیلی کم بود ... ولی به خدا همش همین بود ...

ولی هیچ منتی نیس ...

منتی نیس که از خودم بیشتر دوست دارم ...

منتی نیس اگه تموم دلمو دادم واسه اتاق زیر شیروونیه قلبت ...

منتی نیس بازم اگه ... اگه دارم ذره ذره آب میشم ...

همش مال خودته ...

فقط همون اتاق زیر شیروونی رو واسه نازیت نگه دار ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 17:43  توسط نازی  | 

یادت میاد ؟

اون روزا که فقط دو سالم بود ...

دوس داشتم لگد بزنم به ماشینت ...

یادته عادت کرده بودم که زنگ بزنم و فرار کنم ...

هیچی بهم نمیگفتی ولی هر دفه واسم یه خط جدید میکشیدی ...

رو تخته سیاه ُ میگم ... واسه تنبیه ...

دوس داشتی بچه های شیطونُ ... ولی منو یه جور دیگه نگاه میکردی ...

مخصوصا با لباس سبز فرشته ای ... میخواستی واسم بستنی بخری ...

یادته ؟

اون عکسی که گفتی میذاری رو میزت یادته ؟ گذاشتیش ؟

یادته میترسوندی منو ؟ میگفتی اگه مربیمُ عوض کنم منو میکشی ...

یادته وختی گریه میکردم ؟ حتی یه لحظه ام نمیتونستی اشکامو ببینی ...

بزرگ شدم کم کم ...

نه میذاشتی لگد بزنم به ماشینت ...

نه حوصله زنگ و فرار و تنبیه داشتی ...

دیگه نگام نکردی ...

با هیچ لباس سبزی دیگه فرشته ت نشدم ... که بستنی بخری واسم ...

عکسی رو میزت نبود ...

خودت خواستی زنده بمونم ...

حتی نذاشتی یه بار دیگه گریه کنم ...

نمیدونستی این بغض تا همیشه با من میمونه ؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 16:49  توسط نازی  | 

امروز روز خوبیه

امروز خوبه بدون هیچ دلیلی

شاید به خاطر اینکه دیشب خیلی حالم بد بود ...

خنده نداره اصن ...

فک نکنین من آدم بی احساسیم ولی من واقعا طاقت مریض بودنُ ندارم ...

دو روز تموم دُرُس مث یه گربه گیج مُردنی رو تختم خوابیده بودم و  حتی نمیتونستم آرزوی مرگ کنم ...

طفلک بالش نازنینم

اینقد این دو روز از من مشت و کتک خورد که صورتش ورم کرده این همه ...

نخند ...  اینا مشتایی که تو باید میخوردی ...

البته زیادم بد نیس این رفتن و جدایی ...

راستشو بخوای دیگه کم کم داشتم به خودم شک میکردم ...

آخه من کجا ... این احساسات فیزیوتربچه ای کجا ...

دلم واسه خودم یه ذره شده ...

یه آدم بی احساس که در بدترین شرایط دوس داره بخنده ...

به نظرت میشم دوباره ؟ اونجوری رو میگم ؟ بی احساس ؟


اینایی که نوشتم اصن راستکی نبود ... ناراحتم ...اصنم خنده ام نمیاد ... فقط اداشو درمیارم ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:41  توسط نازی  | 

میشه منو تنها بذارین؟

بازم دلم گرفته ولی این بار با همیشه فرق داره

دلم از تنهایی نگرفته ...

 دلم میخواد اصن هیشکی نباشه ...

خیلی سخته ...

سخته یکی دلتو بشکنه و نخواد باور کنه ...

سخته باور اینکه عروسک بازی یه نفر شدی و نفهمیدی ...

سخته شنیدن صدای سرد یک دوست ...

سخته زنده موندن ...

سخته فک کردن به اون ...

سخته از دست دادن روزای خوب واسه هیچی ...

سخته فراموشی ...

سخته گریه نکردن ...

سخته لبخند زدن واسه دل اونایی که هنوز دوست دارن ...

سخته باور اینکه دوست داشته و داره ...

سخته تکرار فیلمای فارسی تو زندگیت ...

سخته که همیشه برگردی ...

دلم تنگه واسه یه ذره آسونی ...

واسه آسون شدن فقط باید بری ...

فقط باید دلت شیشه ای نباشه ...

فقط باید تو زندگیت به هیشکی دل نبندی ...

باید همه سختی ها رو ، تنهایی باور کنی ...


این پست  نه ادبییه نه قشنگه نه غمگینه ... اصن هیچی نیس ...

ولی من دوسش دارم چون حرف دل خودمه و واسه من کلی معنی داره ...

اصن نظرم نخواستم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:52  توسط نازی  | 

چرا از من گذشتی خیلی ساده ؟

دلم درد داره ...

تو رفتی ... بدون خداحافظی

چشام منتظر موندن ... دیگه هیچی این انتظار به آخر نمیرسونه ... حتی برگشتنت ...

کی این بلا رو سرم آورد؟

من که دوست داشتم ... میدونستی چقد عزیزی ... پس چرا ؟

میگفتی دوسم داری اما تنهام گذاشتی ... تنها یادگاری که واسم گذاشتی درد و اشکه ...

دلی که شکستی از سنگ نبود ... دلی بود که میدونی بدی توش نبود ... حتی نمیتونست دروغ بگه ...

گفت چقد بهت نیاز داره ... نگفت ؟

دلم حتی نمیخواس آدما به خاطر اون با هم قهر کنن ...

چقد کوتاه بود عمر عشقت ... فقط دو روز ...

نمیتونم نفرینت کنم ... نمیتونم بگم ازت متنفرم .... حتی نمیشه دوست نداشته باشم ...

ولی نمیبخشم اونی که جدامون کرد ... اونی که دلمو اینجور شکست ...

یه روزی یادتون میاد با من چه کردین ... اون روز میرسه ... منتظر میمونم ...

خدایا !

چرا راحتم نمیذاری ... چرا اینقد باید دلم بشکنه ؟ من که میتونم قسم بخورم به کسی بدی نکردم ...

این بود جواب مهربونی ... اگه بد باشم ، روزام شیرین میشه ؟

چرا نمیذاری زندگیمو بکنم ؟ هیچی ازت نمیخوام ... فقط منو رها کن ...

آخه تو چه جور خدایی هستی ؟ نمیبینی اشکامو ... نمیشنوی ؟ پس اون بالا چه کار میکنی ؟

تو که از هیشکی جدا نشدی ... تو که دردشو نچشیدی ... چرا آدما رو از هم جدا میکنی ؟

چه لذتی داره ؟ چی داره ؟

دیگه از دردام بهت نمیگم ... تو هیچ کاری واسم نکردی ... اون بالا نشستی ... زورت به همه میرسه ...

دوس داری همه بفهمن همه چی ازت بر میاد ...

من باور کردم ... به خودت قسمت میدم که دیگه با من کاری نداشته باش ... دیگه طاقت ندارم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 10:59  توسط نازی 

نذر اون شب

دلم   داره از غصه   میترکه ...

حالم خیلی   بده ... دُرُس   شدم مث اون شبا ...

خیلی   بده وختی حس   کنی   داری یکی از عزیزاتو از دست   میدی ...

بابامو   میگم ... اون شبا   داشتم از دست   میدادمش ...

خیلی سال پیش   بود ...

با اون دستای کوچیک و راز و نیازای یه بچه یازده ساله ، هرجور   میتونستم سلامتی بابامو ازت   خواستم ...

ولی ...

ولی انگار فایده   نداشت ... تو   نمیخواستی بابامو به این راحتیا بهم پس   بدی ...

گفتم کاش من   بمیرم اما اون زنده   بمونه ...

ولی خدایا تو اونم قبول   نکردی ...

تو اون سن دیگه چیزی   نداشتم که بهت   بدم تا بابامو   نبری ...

یه چیز نامعلومُ نذر سلامتی بابام   کردم ...   یادته؟

تو رو   نمیدونم ... ولی من خوب   یادمه ...

اون شب قسم   خوردم اگه در آینده هرچی بهم   ندی یا ازم   بگیری ازت گله   نکنم ...

توی همه این سال ها ...

خیلی چیزا   میخواستم و بهم   ندادی ...

خیلی چیزا  ام ازم   گرفتی ...

ولی هیچ وخ حس   نکردم اینا نذر سلامتی بابام   باشه ...

امشب اما کسی رو ازم   گرفتی و کاری با دلم   کردی که   میتونم قسم   بخورم نذرمو   ادا کردم ...

نه خدا جون ... اینارو   ننوشتم که ازت گله   کنم ...

من قول   دادم بهت ...

فقط یه خواهش ازت   دارم ... اونم نه واسه خودم ...

فقط  خوشبختی اونو ازت   میخوام ...

اینو ازم دریغ   نکن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 0:28  توسط نازی  | 

غم عنوان نداره آخه ... 

دلم آشوب   است

خسته   اس

شاید هم کمی گرفته   است ...

چه بی حاصل   است این سفر زندگی ...

کاش از بین هزاران هزار راه سرنوشت ، این ، مال من   نبود ...

آن بهتر   بود از این ، شاید ... حتما .

کاش آنروز که فرشته ام بر سر دوراهی عدم و وجود   رها کرد مرا ؛    میگفتم عدم ...

چه کم   داشت نیستی از هستی ؟

چه   میدانستم از دنیا ، آدمهایش ، دلهای بی صفایش ...

من را   چه به این همه ریا ...

خدایا !

این شبهای بی کسی عجیب   می شکند دل کوچک مرا ...

خدایا !

مرا   ببخش !

ببخش که ...   شیرینی دوست داشته شدن چه زود گم   شد در تلخی گناه ...

باید   بگریم ... 

آری ! باید   گریست تا   بخشیده شد ...

خدایا !

میخواهم دوست   داشته شوم تنها به خاطر روحم ...

خدایا !

ای کاش تنها من   باشم و تو .

تو   میدانی ...

من از دل این مردمی که تنها ، تنهاییشان را با من پر   میکنند ، هیچ   نمیدانم ...

میترسم ! دلم   دارد میشود مث همانها ...

در این شب تار ، تو مرا   دریاب ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 20:17  توسط نازی  | 

خطوط موازی 
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 20:13  توسط نازی  | 

بمان ، برای من بمان ! 

در پیچ و خم کوچه های تاریک زندگییم ...

آنجا که غریبانه به دنبال راه بلدی   بودم ...

آنجا که در جستجوی تکه های قلب شکسته از نامهربانی ها   بودم ...

آنجا که چشمان گریانم در انتظار طلوعی دوباره همیشه بیدار   بود ...

آنجا که صدای فریادهای دردناکم در سیاهی شب گم   میشد ...

آنجا که تن رنجورم مرهمی   می طلبید برای زخم های کهنه ...

آنجا که دستان کوچکم ، همراهی جز یکدیگر   نداشتند ...

آنجا که پاهای خسته ام از هراس خنجر به دست ها همیشه در فرار   بود ...

آنجا که در زندگییم ، زندگی را   می جستم ...

تو از راه   رسیدی ...

نه شاهزاده قصه ها ی کودکی   بودی ، نه حتی سوار بر اسب سپید ...

اما دنیایی   بودی ...

از معانی ناب ...

از مهر بی پایان ...

این روزها در دریای آرامشم هراسی گنگ موج   می زند ...

بغضی فروخورده دستانش را بر گردنم که نه ، بر تمامی وجودم   می فشارد ...

صادقانه   می گویم ،    میترسم از رفتنت ...

می روی آیا ؟!!



این یه متن خصوصی   بود که فقط چون به یکی قول   داده بودم ، پستش   کردم ... همین .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 20:6  توسط نازی  | 

علامت سؤال ...

امروز   رفتم بازار ...

یه عالم علامت سؤال   خریدم ... یه عالم که   میگم ، فک   نکن صد تا دویستا رو   میگما ...

یه عالم یعنی اینقد ...

چه قد ؟ خُب اینقد دیگه ...

 هر کدومشُ   گذاشتم واسه یکی از چرا های بی جواب زندگیم ... 

 از اولش   بگیر تا الان که بیس سالمه ...

تازه خیلیاشو حساب   نکردم .

مثلا چرا مامان بابام تصمیم   گرفتن یه بچه دیگه ( منو ) داشته   باشن ؟

خُب حتما دلشون   میخواسته دیگه ، به من چه ...

آره دیگه همین جوری که الان   دیدی براشون جواب   پیدا کردم . 

آخه   دیدم اینجوری علامت سؤال   کم میارم خُب ...

همه رو   نوشتم تا اینکه   رسیدم به ...

میدونی یه چرا   داشتم که با یه علامت سؤال اصن   نمیشد بهش   گف چرا ...

حداقل اینقد علامت سؤال لازم   داش ...

کدوم قد ؟ باز پرسید ...

این چرا هه که   میگم از همش مهمتر   ه ...

واسه همینه که همه ی چراامو یه جواب الکی   دادم و علامت سؤالاشو   برداشتم از جلوش ... 

که   بذارمشون واسه این چرا گنده هه ...

چرا ...؟؟؟...

حالا بعدا   میگم بهت . فقط به خودت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 19:55  توسط نازی  | 

نامه ای به او

سلام خداجون

ببخشید که اینقد دیر دیر حالتو   میپرسم ...    نمیدونم ،    باور میکنی یا نه ...

من همیشه به یادتم !!!

مگه   میتونم فراموشت   کنم ، وختی تو اون روزای بد کنارم   بودی .

روزایی که شاید همه تنهام   گذاشتن ... همه به جز تو .

 خیلیا حتی از دردم خبردارم   نشدن . فقط تو   میدونستی و بس .

خداجون من الانم خیلی حرف   دارم واست ... یه عالم غصه های کوچیک و بزرگ .

غمایی که کمترینش واسه دل کوچیکه من بزرگه ... 

شاید   نتونم اونارو بهت   بگم اما خیالم راحته که تو خودت   میدونی .

من دیگه از هیچی    نمیترسم ... اینقد هوامو   داشتی که دیگه جایی واسه ترس   نمونده ...

فقط از خودت   میترسم ... منو دوس داشته   باش .

حالا دیگه   یاد گرفتم به خاطر همه داشته ها و نداشته هام شکرت   کنم .

فقط ازت یه چیز   میخوام ،  اونم نه واسه خودم .

دیگه خودخواهم   نیستم ...

خدا جون یه کم عشق   بذار تو دل این مردم .

نذار از اینکه   هستن ، سنگ تر شن !!!


شریعتی   میگه :

 " اگر تنهاترین تنهایان شوم ، باز هم خدا هست .

او جانشین تمام نداشته های من است "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 14:8  توسط نازی  | 

خلوت من

همیشه بهترین فرصت واسه   نوشتن ، همینه ...

وختی یه احساس خاصی داشته   باشی .

حالا   میتونه هر حسی   باشه ... شادی ، غم ، تنهایی ، عشق یا حتی حس تلخ رو دست خوردن .

مث الان !!!

من که از اول اینجوریا   نبودم . وختی   اومدم تو این دنیای لعنتی اصن   نمیدونستم حصار چیه .

کم کم حرفای بقیه از روزگار و بی وفایی آدماش   بود که   ساختش . حصارُ   میگم ...

ساخته   شد واسه این که کسی طرفم   نیاد .

ولی بعضی وقتا یکی پیدا   میشه زرنگتر از بقیه که یه روزنه ای   میبینه واسه نفوذ 

و   میاد اینور ... تو خلوت من ، یه منطقه ممنوعه .

اینجاس که قانونای سختشو   میبینه و جا   میزنه !

این که طرف   میره ، مهم   نیس ! این بازیه روزگاره ...

فقط اینکه بعد از رفتن هر کدوم از اینا این حصار محکم تر و تنگ تر از قبل   میشه .

حالا دوباره یکی اخراج   شده و حصار بازم محکم تر و تنگ تر ...

دیگه   نمیخوام یواشکی روزنه   بذارم واسه آدمای زرنگ .

میترسم  نفر بعدی که   بره ، من اون وسط له   شم ...

اینه راز آدمایی که وختی   میبینیشون ،    دوس داری ازشون   بپرسی چرا اینقد محتاطن !!!


قابل توجه خوانندگان : با خوندن این پُست فک   نکنین قلب نویسنده دروازه   اس که هی برن و بیان ...

آدمایی که   گفتم هر کدوم از یه نوع   بودن ... دوست ، عشق یا حتی کسی که   میخواد بشناسه تو رو ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 5:49  توسط نازی  | 

تخم مرغ شانسی

من اینقد این شانسیا رو دوس   دارم ، مخصوصا این تخم مرغ شانسیا ...

اگه از اون TO TO ها   باشه که دیگه هیچی ، عاشقشم .

وختی   میبینمشون ، دلم یه جوری   میشه که اصن   نمیدونی !

واسه همینه که هر وخ   میرم بیرون ،    میمیرم که یکی دوتا ازشون   بخرم که کم پیش   میاد ،

مُراد حاصل   شود ...

آخه   نمیخره مامانم برام ... همش   میگه " زشته ، بزرگ   شدی ... " و از این حرفا که خوشم   نمیاد .

نمیدونم چرا اینجور وختا بزرگ   میشم  !!

دقت کردی این مامان باباها اگه خودشون از چیزی خوششون   نیاد ، دیگه هیچ جوری باهات راه   نمیان ...

خنگ خدا ! پیاده روی رو   نمیگم که . منظورم حمایت و همراهی و این چیزاس ...

خلاصه !   نمیدونه مامانم با چه امیدی اینارو   میخرم و چرا دوسشون   دارم .

 من که ماشین و آدم آهنی   نمیخوام ...

راستشو   بخوای اینارو   میخرم ، شاید یه روز شانسیش تو   باشی !

فک   کن ! چقد عالی   میشه !

تازه خوبیش اینه که چون خودم دست و پاتُ سوار   میکنم ، هر وخ اذیتم   کنی ،    میتونم

تیکه تیکت   کنم 


 از اونجایی که دوستان   زدن تو خط پُستای غیر اخلاقی ...

من همون راه قبلی رو ادامه   میدم !!!

حالا هرکی   اومد ،    گفت " آخه این دو تا جمله چه ربطی به هم   داشتن ؟ "

خوب راس   میگه ، چون اصن ربطی   نداره که ...

ولی   داره ،    نمیگم که   بسوزین

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 20:11  توسط نازی  | 

بازم گریه های شبونه ...

دلم   گرفته از این آدما .

از همشون ...

از اونایی که اسم دوست رو خودشون   میذارن و وختی چشاتُ

باز   میکنی ،    میبینی   شدن بدترین دشمنات .

از اونایی که هرچی بهشون محبت   میکنی ، بازم گربه صفتن .

از اونایی که هیچ وخ درکت   نکردن ، ولی   میخوان که تو   بفهمیشون .

بیشتر از همه از اونی که دلم همیشه با اونه و انگار نه انگار ...

الان حس   میکنم ، دوباره حالم   بده ...

مث اون روزا .

اون روزایی که تازه از دستت   دادم  یا بهتره   بگم تازه   فهمیدم هرگز   نداشتمت .

شایدم خیلی بدتر از اون روزا...

من از با تو بودن هیچ خاطره ای   ندارم ... هیچی .

ولی از روزایی که بدون تو   گذشت به اندازه یه دنیا حرف   دارم ،

یه دنیا گله و بغض ...

بغضی که تو گلومه و هرچی   میخوام رهاش   کنم ، محکم تر اونو فشار   میده . 

نمیدونم این چه تقدیریه که خدا   گذاشته سر راه بنده های عاشقش ... سر راه من .

 که هرچی   میخوام فراموشت   کنم ، عاشق تر   میشم

و هرچی   میخوام بهت   برسم ، دورتر ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 23:7  توسط نازی  | 

برای همه باباهای خوب دنیا ...

روز باباها مبارک

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 1:8  توسط نازی  | 

ببخشید ، من شما رو قبلا جایی ندیدم ؟

ما آدما همیشه غریبه   ایم !

با خودمون ، با همدیگه ...

علی   اومدی ، فک   نکنی منظورم به تو   بوده ها . نه به خدا ...

اینو در کل   گفتم ، که   بدونین دو نفر هیچ وخ همدیگرو   نمیشناسن !

حتی این زن و شوهرای قدیمیم ، بعد یه عمر زندگی ، آخرش  

نمیفهمن چه کلاه گشادی سرشون   رفته ، چه   برسه به ما

جوجه های نسل جدید .

مثلا همین خود من ...

شرط   میبندم هیشکی منو واقعا   نشناخته

میتونین نظر   بذارین ... و صد البته   بدونین که نازی هیچ

شرطی رو   نمی بازه !!!

حالا از اینا   بگذریم ...    داشتم چی   میگفتم؟

آهان ! جونم براتون   بگه ، ما آدما هرچی فک   کنیم طرفمونو بهتر  

میشناسیم  ، برعکس   میشه ...

واین جا   س ، دُرُس همین جا ، که اگه یکی ادعاش   شد

که خیلی خوب تو رو   میشناسه ،    میتونی یواشکی ، تو دلت ،

 یا نه ، اصن با صدای بلند بهش   بگی " زهی ، خیال باطل "


به یکی از برندگان خوشبخت مسابقه خصوصیات اخلاقی نازی ،

به قید قرعه یک دستگاه خودرو BMW  مدل F3 اهدا‌‌‌ء   میشود .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:34  توسط نازی  | 

هیشکی نمیتونه مث موُ خوشبخت بشه...

من   نمیدونم ، واقعا   نمیدونم چرا آدما هرچی بدبخت ترن ، بیشتر این نقاب کوفتی

خوشبختی ، رو صورتشونه ؟

مثلا اگه یه کم   بدبختن ، فقط بین مردم این نقابُ   دارن ...

اگه بدبخت   باشن ، همیشه   دارنش ، چه تنها   باشن چه تو جم .

این دسته فقط شبا وقت خوابه که برش   میدارن ...

ولی امان از اونایی که بیچاره   ان ، حتی وخت خوابم خودشونو

گول   میزنن .

حالا درسته اینو   نمیدونم ولی به جاش دُرُس مث یه خرگوش

واقعی این مسأله رو تنهای تنها کشف   کردم که چرا آدمای

خوشبخت همش از زندگی   می نالن ؟

یه وخ اینو به حساب شکست نفسیشون   نذارین که سخت در   اشتباهین

اگه   قول   بدین پیش خودمون   بمونه ، آروم در گوشتون   میگم

خوب حالا به تو که قول   دادی ،    میگم ...

اونا فقط این کارو   میکنن که مردم  با آدمای بدبخت ، اشتباه  

نگیرنشون !!!

راس   میگم ... به خدا ...

پاورقی : چقد   گفتم بدبخت و خوشبخت ...

پاورقی تر : عنوانش   دزدیه ... خودم اعتراف   کردم .

پاورقی ترترین : یه وخ کسی   نیاد فک   کنه من این پاورقی ترترینارم

دزدیدم ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:19  توسط نازی  | 

من زیبا هستم

من دختر شاه پریون   نیستم...

 نه قصر   دارم ، نه کالسکه طلا .

ولی یه مامان   دارم که خدا اونو اشتباهی از بین فرشته هاش   فرستاده رو

زمین...

مامان خوبم ، همه زندگیمه .

بابایی   دارم که دلش دریاییه ، چه دستاش پُر   باشه ، چه خالی...

باباییم ، همه امید منه .

من یه دختر معمولی   ام...

نه چشم و ابروم مشکیه ، نه بینیم قلمی . هیکل پری دریاییم   ندارم .

ولی یه دل   دارم که با هیچ چشم خمار و ابروی کمونی عوضش   نمیکنم .

من این دلمو به هیچ کمر باریکی   نمیفروشم .

دل من یه قصره ، ولی نه از اینایی که تا حالا   دیدی ! خیلی بزرگه...

به وسعت یه اقیانوس یا شایدم بیشتر از اون...

پادشاه دل من هیشکی نیس . نه مامان ، نه بابا ، نه حتی تو...

اون فقط   خداس .

تو دل من عشقه که همیشه   جاریه ، حتی تابستونا...

نگهباناش هیچ کینه ای رو تو قصر دلم راه   نمیدن .

بدی توی دل من جا   نداره ، اگه   بیادم گم میشه...

اینجا هیشکی حق   نداره یه دل دیگه رو   بشکنه ، هیشکی .

با این تفصیل من اصن خودخواه   نیستم اگه   بگم

من زیبا   هستم !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:7  توسط نازی  | 

من همیشه برات بهترین آرزوها رو دارم...

میدونستی دلتنگی همیشه بد   نیس...

یه وقتایی آدما باید دلشون   بگیره ، که اگه   نگیره مریض   میشن .

فک   میکنن ،    شدن مرکز کائنات.

مث تو... 

ناراحت   نشو دیوونه . توی نوعی رو   میگم... 

خب منم   مریضم ولی درد من   عشقه ، اینم که درمون   نداره لا مصب ...

آره... تازه اینجور وقتاس که یاد بقیه   میکنی .

اینجاس که همه تو خیال تو ، واسه خودشون یه سهمی   دارن .

حتی اونایی که خیلی   دورن و غریب...

حالا از خدا   میخوام ، یه روز دل توام   بگیره .

وای نه  خداجون ، اشتباه شد... یه شب !

که اون شب   بتونم حقمو ازت   بگیرم ...

شاید این درد خودخواهی توام   درمان   شه!!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 2:47  توسط نازی  | 

به تو چه؟

من خیلی   دوس دارم ، خونمون یه جای شلوغ   باشه.

تازه پنجره اتاقمم رو به یه خیابون پرترافیک ، باسروصدای

ماشینُ بوقُ فحشُ ناسزا    باشه...

بعد یکی از همین روزا که بدجوری   دلم میخواد   خفت کنم ،   

بشینم پشت پنجره ُ اون پایین ، تو خیابونو ،   نگاه کنم و تو خیالم

سوار بهترین و قشنگترین ماشینا   شم...

فک   نکنی من خیلی   بدجنسم ، ولی خب خیلی   دوس دارم

یه دفه ، یه بنز   بزنه به سپر عقب یهBMW مدل سال... بعد یارو

از ماشینش پیاده   شه ،    بگه "هوی! مرتیکه الاغ ، مگه  

کوری؟"   بعدشم چن تا فحش رکیک جوندار نثار جد و آباد طرف  

کنه...

بازم یه وخ در موردم فکر بد   نکنی ولی راستش اصن  

دلم نمیخواد ، بنزیه از اون آدمای باشخصیت   باشه که   بگه

"ببخشید جناب ، الساعه خسارتشو   تقدیم میکنم" بیشتر حال  

میکنم از اون یکی بتتر ، چار تا فحش آبدار تحویلش   بده و یه

دعوای حسابی   راه بیفته ، که هیشکی جرأت   نکنه   بیاد

وسط...

اون وخ ، من از اون بالا مث زُرُ  یا مثلا سوپرمن    بیام وسط

معرکه و یه جوری که همه کف   کنن ، جداشون   کنم.

یه دفه تو این گیر و دار تو پیدات   شه و با یه ژست رمانتیک  

بگی " عزیزم تو که اینقد   خوبی ، چرا با دنیا   قهری؟ " که به

خیال خودت خرم   کنی...

اما من که قرار   نیس دوباره خر   شم ،   قراره؟

پس ، منم جوابتو   بدم " به تو   چه؟ "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 2:34  توسط نازی  | 

کاش امشب بخوابم

خیلی روزاس که دیگه کسی خنده رو لبام   ندیده.

همه   میدونن ، دلم   خوش به این دونخته دیا و خنده های کج

علی که خودشم فلسفشو   نمیدونه...

خیلی روزاس که اشک   شده همدمم.  

دیگه بی بهونه   میاد و کم کم   میشه سیلاب...

خیلی روزاس که احساسمو   زندونی کردم تو یه قفس.

طفلکی دیگه پرواز   یادش رفته...

خیلی روزاس که   میترسم این بند آخریم که به دلم   زدم ، یه

دفه   پاره شه و صدای شکستنش (دل)   بشه یه آه!

از اونایی که به قول قدیمیا دامن آدمو   میگیره...

خیلی روزاس که اُمیدی به با تو بودن   ندارم.

واسه همینه که دیگه   نمیخوام باشم...

خیلی روزاس که دیگه شباش   نخوابیدم.

که شاید اون جا ،    ببینمت...


غم تو کم بود که یکی دیگه ام اضافه شد. ترم جدید از بیستم

شهریور شروع میشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 18:40  توسط نازی  | 

اون روز ، اگه باشم...

تو یه روز   میای.

نمیدونم وقتی   بیای ، من   میتونم یه طلوع دوباره   داشته

باشم یا نه.

حتی   نمیدونم اون روز   هستم یا نه.

من فقط اینو   میدونم که یه روز   میای.

اون روز ، اگه   باشم ، آسمون دلم دیگه ابری   نیس.

اگه   باشم اینقد   تمرین میکنم که دوباره ، خندیدن   یادم بیاد.

قول   میدم اگه   بیای از گذشته هیچی   نگم.

نگم شبای تنهایی با دلم چه   کرد.

به روت   نیارم که چه جوری با احساسم   بازی کردی.

نگم که بی وفا   بودی.

یادت   نیارم که چه جوری گل عشقمو با دستات   پرپر کردی.

نگم بعد تو حتی   نتونستم کسی رو   دوس داشته باشم.

حتی   نمیگم چرا؟!!

روزی که   بیای ،    قول میدم فقط اشکای من   باشه و

شونه های تو...

اگه   خواستی ، حتی گریه ام   نمیکنم.

فقط کاش اون روز   باشم...  


علی حالا " هرچه میخواهد دل تنگت بگو " 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 16:42  توسط نازی  | 

 گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شبروشت او از راه دیگر آید

یه روز اومدی. آروم و بیصدا...

روزای اول حضورتُ حس نکردم.

تا اینکه شبا اومدی تو خوابم . اونم بدون اجازه!

رفتم دادگاه ازت شکایت کردم. اما اونا گفتن دیوونه شدی...

ولی من که دیوونه نبودم ، فقط نمی خواستم کسی بیاد تو خلوتم.

اما تو اومدی. بارها و بارها...

کم کم بهت عادت کردم.

اول و آخر همه حرفام شد تو و یاد تو.

شدی دلیل خنده ها و گریه هام.

شدی همون شاهزاده ای که می گن با اسب سپید میاد سراغت ، اما...

اما تو نیومدی.

به جاش یه روز رفتی ، همونطور آروم و بیصدا.

اما این بار فقدانتُ بدجوری حس کردم. از همون روز اول...

 

تو که رفتی ، فقط کاش با دل من کاری نداشتی. چرا اونو با خودت بردی؟

دل داغون منو که کسی نمی خره؟ می خره؟!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 0:2  توسط نازی  | 

من ارچه در نظر یار خاکسار شدم...

تو کم کم داری می شی یه درد مزمن.

آخ ، اگه می شد یه روز از خواب بیدار شم و ببینم اینا همه خواب بوده...

کدوما؟ خوب معلومه ، خاطراتی که با تو دارم یا اصن آشنایی با تو.

اون وخ کاری می کردم که یا نبینمت یا اگه دیدم عاشقت نشم یا اگه شدم نذارم تو بفهمی.

ولی نمی شه. چون اگه منم مث تو می تونستم دروغ بگم که دیگه نمی تونستم برات متأسف باشم.

منظورمو فهمیدی یا واضح تر بگم؟ یعنی ترجیح میدم بدونی دوست دارم تا اینکه مث تو باشم.

 


نمی دونم چرا ...

با آنکه از دروغ متنفرم ُ تو سرتاپات دروغه ، بازم دوست دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 16:49  توسط نازی  |